عبارتی آشنا و غیر قابل اعتماد
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 20:31 توسط مسیح عدالت |
ما در این انبار گنــدم می کنیم گنـــــدم جمــع آمده گم می کنیــم
می نیندیشیم آخر ما به هوش کین خلل در گندمست از مکر موش
مـوش تا انبـــار ما حفره زدست واز فنــش انبـــار ما ویــران شدست
اول ای جان دفع شـر موش کن و آنگهان در جمع گنــــدم جوش کن
مثنوی
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:11 توسط مسیح عدالت |
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چـــرا غافــل از احوالِ دلِ خویشتنم
از کــــجا آمـده ام ؟ آمدنــم بــَـــــهر چه بـــود به کجـا میروم آخـــر ؟ ننمایی وطنــــم
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 4:54 توسط مسیح عدالت |
گورخانهُ رازِ تو چون دل شـــــــود آن مرادت زودتر حاصــل شود
گفت پیغامبر که هر که سِر نهفت زود گردد با مرادِ خویش جفت
دانه چون اندر زمین پنهان شـــود سرِّ او سرسبزیِ بُستان شود
(مولانا)
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 16:19 توسط مسیح عدالت |
از روی اسکله به دریا نگاه کردن خیلی جالبِ.....
نگاه کردن به موج هایی که با عطش وصف ناپذیری می خوان از هم جلو بزنن....
بی اطلاع از اینکه چند ثانیه دیگه همشون به ساحلِ آرامش میرسن و هرچی دست و پای
الکی زدن توی اون آرامش گم میشه....
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 15:17 توسط مسیح عدالت |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:21 توسط مسیح عدالت |
تا حالا شده به خودت بگی :
تو که می دونستی این کار اشتباهه... چرا کردی؟؟؟
یه سوالِ دیگه:
تا حالا شده به خودت بگی :
تو که می دونی این کار اشتباهه.... چرا می کنی؟؟؟
سوالِ آخرم:
تا حالا شده به خودت بگی :
از حالا دیگه..............؟؟؟
یعنی می شه یه روزی از سوالِ آخر نَپَریم به سوالِ اول؟؟؟
لینک ثابت نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 18:17 توسط مسیح عدالت |
